شعر
سیاهی از درون کاهدود پشت دریاها
برآمد، با نگاهی حیله گر، با اشکی آویزان
به دنبالش سیاهی های دیگر آمدند از راه،
بگستردد بر صحرای عطشان قیرگون دامان.
سیاهی گفت:
"اینک من، بهین فرزند دریاها، شما را ای گروه تشنگان، سیراب خواهم کرد.
چه لذت بخش و مطبوع ست مهتاب پس از باران،
پس از باران جهان را غرقه در مهتاب خواهم کرد.
بپوشد هر درختی میوه اش را در پناه من، ز خورشیدی که دائم میمکد خون و طراوت را.
نبینم..وای!..این شاخک چه بی جان ست و پژمرده..."
سیاهی با چنین افسون مسلط گشت بر صحرا.
زبردستی که دائم میمکد خون و طراوت را،
نهان در پشت این ابر دروغین بود و میخندید.
مه از قعر محاقش پوزخندی زد بر این تزویر،
نگه میکرد غار تیر با خمیازه جاوید.
گروه تشنگان در پچ پچ افتادند:
"دیگر این همان ابرست کاندر پی هزاران روشنی دارد"
ولی پیر دروگر گفت با لبخندی افسرده:
"فضا را تیره میدارد، ولی هرگز نمیبارد"
خروش رعد غوغا کرد با فریاد غول آسا.
غریو از تشنگان برخاست:
"بارانست..هی!..باران!..پس از هرگز..خدارا شکر..چندان بد نشد آخر.."
ز شادی گرم شد خون در عروق سرد بیماران.
به زیر ناودان ها، تشنگان با چهره های مات،
فشرده بین کف ها کاسه های بیقراری را.
-"تحمل کن پدر..باید تحمل کرد.."
-"میدانم، تحمل میکنم این حسرت و چشم انتظاری را...."
ولی باران نیامد....
"پس چرا باران نمی آید؟"
- "نمیدانم، ولی این ابر بارانی ست، میدانم."
- "ببار ای ابر بارانی! ببار ای ابر بارانی!
شکایت میکنند از من لبان خشک عطشانم."
- "شما را ای گرو تشنگان سیراب خواهم کرد"
صدای رعد آمد باز با فریاد غول آسا.
ولی باران نیامد....
- "پس چرا باران نمی آید؟"
سرآمد روزها با تشنگی بر مردم صحرا.
گروه تشنگان در پچ پچ افتادند:
-"آیا این همان ابرست کاندر پی هزاران روشنی دارد؟"
و آن پیر دروگر گفت با لبخند زهرآگین:
"فضا را تیره میدارد ولی هرگز نمیبارد...."
برآمد، با نگاهی حیله گر، با اشکی آویزان
به دنبالش سیاهی های دیگر آمدند از راه،
بگستردد بر صحرای عطشان قیرگون دامان.
سیاهی گفت:
"اینک من، بهین فرزند دریاها، شما را ای گروه تشنگان، سیراب خواهم کرد.
چه لذت بخش و مطبوع ست مهتاب پس از باران،
پس از باران جهان را غرقه در مهتاب خواهم کرد.
بپوشد هر درختی میوه اش را در پناه من، ز خورشیدی که دائم میمکد خون و طراوت را.
نبینم..وای!..این شاخک چه بی جان ست و پژمرده..."
سیاهی با چنین افسون مسلط گشت بر صحرا.
زبردستی که دائم میمکد خون و طراوت را،
نهان در پشت این ابر دروغین بود و میخندید.
مه از قعر محاقش پوزخندی زد بر این تزویر،
نگه میکرد غار تیر با خمیازه جاوید.
گروه تشنگان در پچ پچ افتادند:
"دیگر این همان ابرست کاندر پی هزاران روشنی دارد"
ولی پیر دروگر گفت با لبخندی افسرده:
"فضا را تیره میدارد، ولی هرگز نمیبارد"
خروش رعد غوغا کرد با فریاد غول آسا.
غریو از تشنگان برخاست:
"بارانست..هی!..باران!..پس از هرگز..خدارا شکر..چندان بد نشد آخر.."
ز شادی گرم شد خون در عروق سرد بیماران.
به زیر ناودان ها، تشنگان با چهره های مات،
فشرده بین کف ها کاسه های بیقراری را.
-"تحمل کن پدر..باید تحمل کرد.."
-"میدانم، تحمل میکنم این حسرت و چشم انتظاری را...."
ولی باران نیامد....
"پس چرا باران نمی آید؟"
- "نمیدانم، ولی این ابر بارانی ست، میدانم."
- "ببار ای ابر بارانی! ببار ای ابر بارانی!
شکایت میکنند از من لبان خشک عطشانم."
- "شما را ای گرو تشنگان سیراب خواهم کرد"
صدای رعد آمد باز با فریاد غول آسا.
ولی باران نیامد....
- "پس چرا باران نمی آید؟"
سرآمد روزها با تشنگی بر مردم صحرا.
گروه تشنگان در پچ پچ افتادند:
-"آیا این همان ابرست کاندر پی هزاران روشنی دارد؟"
و آن پیر دروگر گفت با لبخند زهرآگین:
"فضا را تیره میدارد ولی هرگز نمیبارد...."
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۰۹/۱۴ ساعت 0:13 توسط سید محسن صفائی
|
شاید زندگی آن جشنی نباشد که تو آرزویش را داشتی ،اما حالا که به آن دعوت شده ای ، تا میتوانی زیبا برقص.